|
زندگی شاید همین باشد
عمو نوروز کوله بارش بر دوش، کوله باری سرشار از شکوفه، شکوفه های سپید و صورتی، رسید پشت دروازه شهر و در زد. زمستون صدای در و که شنید فهمید، وقت رفتن رسیده، چون هر سال همین موقع عمونوروز می اومد و زمستون با کوله بار پر از برفش باید می رفت تا موعد مقرر. اما زمستون دلش نمی خواست بره ، خیلی زود بود واسه رفتن، ناراحت شد و از ناراحتیش بادی تند در گرفت، خاک برخاست، ابر سیاه آسمان را پوشاند، باران بارید و برف هم. او آرام آرام به سمت دروازه شهر می رفت، اما در مسیر طوفانی به پا کرد تا همه را از رفتنش با خبر سازد. و عمو نوروز همچنان پشت دروازه شهر منتظر ایستاده است با کوله باری پر از شکوفه های سپید و صورتی. برچسبها: یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ۱:٢٥ ق.ظ | | نظرات ()
امسال زودتر از هر سال ماهی قرمز خریدیم. البته ماهی قرمز چه عرض کنم هنوز معلوم نیست چه رنگیه و چه شکلی. فقط دو چشم دارد و یه تنه ی باریک که به زور قابل دیدن است. آخر ماهی نیستند هنوز نی نی ماهین. هر روز آبشان را عوض می کنیم به سختی، چون خوب که دیده نمی شوند ممکن است هرلحظه گمشان کنی و میگوی خورد شده بهشان می خورانیم و در کنار شومینه می گذاریمشان به این امید که هرچه زودتر ماهی شوند در تنگ سفره ی هفت سین ما. سال نو سال متفاوتی است برای ما چون ماهی قرمز سفره ی هفت سینمان را خودمان می پرورانیم به امید خوب پرورانیده شدن دو نی نی ماهیمان. برچسبها: پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ | ٦:٢۱ ب.ظ | | نظرات ()
قدیم ترها به خاطر نبود امکانات آسمان رفیق آشنای انسانها بود. در طول سفرهای طولانی به دلیل نبود قطب نما آسمان با ستاره هایش مسیر را مشخص می کرد و این منجر می شد در طول سفر نگاه انسان بیشتر به آسمان باشد. برق نبود، لامپ نبود و خورشید که غروب می کرد، ماه تک چراغ آسمان، چراغ همه خانه ها، کوچه ها و خیابانها می شد. تابستانها که کولری نبود، رختخواب توی حیاط یا پشت بام پهن می شد و انسانها می خوابیدند وقتی به ماه و ستاره چشم دوخته بودند و بیدار می شدند وقتی نور خورشید بر پلکهایشان می تابید. خانه ها همه کوتاه و یک طبقه ای بود، آسمان از پایین ترین نقطه زمین هم پیدا بود. اما حالا آدمها با ساختن این همه آسمان خراش شاید فکر می کردند به آسمان نزدیک تر می شوند، ولی از روی زمین آسمان به این راحتی ها پیدا نیست، از هر پنجره ای که بگشایی آسمان دیده نخواهد شد. اینقدر زمین را با اشیا و ابزار گوناگون تزیین داده اند که حتی شاید کمتر کسی هوس دیدن آسمان را می کند. و گاهی هم که کسی میل دیدن آسمان به سرش می افتد غبار و آلودگی هوا نمی گذارد آسمان پاک زیبا رخ بنمایاند. این روزها چشم ها رو به پایین اند ، پنجره ها بسته اند، آسمان غریب افتاده است. برچسبها: چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ | ٥:۳۸ ب.ظ | | نظرات ()
باران ناگهان غافلگیر می کند همه را. می بارد و می ابرد، دانه درشت و پشت هم و بی وقفه. خانواده یا کریم ها برای در امان ماندن از شرشر باران ردیف می نشینند روی بر آمدگی باریک دیوار خانه قدیمی تا شیروانی خانه سدی شود جلوی باران خانه آنها که سقف ندارد. آنجا مکانیست برای همنشینی یاکریم ها در روزهای بارانی. می نشینند ردیف به ردیف و می نگرند به آسمان و ابرهای تیره. منتظر تا ابرهای تیره رخت بربندند آبی آسمان نمایان شود و آنها اوج بگیرند رها در آبی آسمان پس از باران. برچسبها: دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥ | ٦:٤٩ ب.ظ | | نظرات ()
بعضی ماجراها قبل از اینکه ما بدانیم شروع میشوند. شاید خیلی از ماجراها این گونه اند. این ماجرا هم از این دست ماجراهاست. خیلی خیلی قبل تر : گربه خاکستری اندکی راه راه در محله ما زیاد دیده می شد همچنین گربه سفید حنایی که چند باری از پشت پنجره آن را روی دیوار خانه همسایه روبرو دیده بودم.
برچسبها: ادامه مطلب دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۱ | ۱۱:٢٩ ب.ظ | | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |